مولف ناشناخته

70

تاريخ شاهى ( فارسى )

سلطان ازان حزن و ملال استفسار فرمود ، خواجه حال بىالتفاتى فقيه بازراند . سلطان فرمود : المكافاة فى الطبيعه واجبة ، در مكافات اين كم التفاتى ، معايش و ادرارات ازو فرو بايد گشود و او را اثر قصد و عتاب خود نمود ، خواجه گفت در دفاتر ديوان چيزى بنام وى از معايش و ادرارات نيست . سلطان فرمود كه آن اوقاف كه در دست دارد بر وى منغّص بايد كرد ، بلكه از دست تصرف او بيرون بايد ، [ 146 ] خواجه گفت هيچ وقفى بنام او در دفاتر اوقاف نيست . سلطان فرمود كه پس املاك و ضياع او را موقوف بايد داشت و او را به حوالى حومهء آن نگذاشت . خواجه گفت يك بدست زمين و يك جرعه آب در جملهء ممالك ماوراء النهر ندارد ، و هيچكس بر ضياع او كفى تخم نمىكارد . گفت : پس اى خواجه ، انصاف نمىدهى كسى كه حال او در دنيى بدين‌گونه باشد ترا و مرا چرا تواضع نمايد ؟ و و وجود و عدم ما در دل او چه اثر كند ؟ پيش ازين علما و فقرا « 1 » چنين بوده‌اند : با چشم و دل سير و بر ارباب دنيى چير و دلير ، آب روى علم در خدمت اهل دنيى نبرده و لباس عمل خود به حرص مال و منصب آلوده نكرده ، لاجرم بر ملوك و سلاطين حاكم بوده‌اند و سهام وعظ و نصيحت ايشان بر عرض قبول مىآمده و سخن ايشان به نزد ارباب حكم موقع و محلى عظيم داشت . اما عالمان اين دور ، علم خود را دام دنيا ساخته‌اند و سرمايهء جاه و مال كرده ، لاجرم ، علم را آب نمانده است و عالم را حرمت : [ 147 ] آلوده شد به حرص درم جان عالمان * اين خوارى از گزاف بديشان نميرسد جهّال در تنعّم و ارباب فضل را * بىصد هزار غصّه يكى نان نميرسد شعر يقولون لى فيك انقباض و انّما * راؤا رجلا عن موقف الذلّ احجما و لوان اهل العلم صانوه صانهم * و لو عظموه فى النفوس لعظما و لكن اذلّوه فهان و دنّسوا * محياه بالاطماع حتى تجهما هرچند علما را خوار كرده‌اند اما علم در ذات خود عزيز است ، و درين

--> ( 1 ) - ظ : فقهاء